
روي برگهاي زرد پاييزي کوچه قدم و با هر قدم اشکي به
خاطر گذشته ي از دست داده ام فرو مي ريختم تنها قلب شکسته ام
مي دانست چه غمي دارم هر گاه به ياد مي آورم که چگونه من را شکستند
آتش درونم بر پا مي شود و من بر خلاف آن چه که دورنم است
ساکت و آرام به حرکت ادامه مي دهم من آن برگ پاييزي بودم
که از درخت جدا شد و حتي باغبان هم به من نگاه نکرد
من آن پرستوي شکسته بالي بودم که از کوچ پرستوها عقب ماندم
اينک در سرماي زمستان تنهاي تنها براي بال شکسته ام
تو می آیی
هر چه شکفتم تو نديدي مرا
رفتي و افسوس نچيدي مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آويختم
دامن خود را متکان اي عزيز
اين منم اي دوست به خاکم نريز
واي مرا ساده سپردي به باد
حيف که نشناخته بردي ز ياد
همسفر بادم از آن پس مدام
ميگذرم بي خبر از بام و شام
ميرسم اما به تو روزي دگر
پنجره را باز گذاري مگر...
گفتي عاشقمي گفتم دوست دارم
گفتي اگه يك روز نبينمت مي ميرم
گفتم من فقط ناراحت مي شم
گفتي من به جز تو به هيچ كس فكر نمي كنم
گفتم من به خيلي ها فكر مي كنم
گفتي تا ابد تو قلبم مي موني
گفتم فعلا تو قلبم جا داري
گفتي ... گفتم ....
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست ؟ نه فرق ما اينكه تو دروغ گفتي ولي من
حقيقتو



