بود ماه آذر، اوج ياس و تيرگي، گل نبود و برگ هم پژمرده بود چشم هاي پر ز اشكم را ببين، شايد آن شب آسمان هم ميگريست قلب غمگين هميشه خسته ام،وارث دلتنگي و افسردگي است خوب ميدانم كه روز مرگ من،باز ابر آسمان خواهد گريست ساكت و خاموش
يادش بخير ديروز ها كنار هم مي نشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون تو گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كن
تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم صندلیهای شکسته از آن من نیستند اگر آهسته صدایت می زنم نمی خواهم ستاره ها بریزند آخر سقفی ندارم که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم .ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما... 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت
10:44 بعد از ظهر |