تبليغاتX
همدم تنها



























+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 1:0 قبل از ظهر |

 

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

***

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

***

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود

 

                                                                                                  "زنده یاد حسین منزوی"


+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 2:42 بعد از ظهر |

 

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 7:27 بعد از ظهر |
 

  بود ماه آذر، اوج ياس و تيرگي، گل نبود و برگ هم پ‍ژمرده بود چشم هاي پر ز اشكم را ببين، شايد آن شب آسمان هم ميگريست قلب غمگين هميشه خسته ام،وارث دلتنگي و افسردگي است خوب ميدانم كه روز مرگ من،باز ابر آسمان خواهد گريست ساكت و خاموش

 


   يادش بخير ديروز ها كنار هم مي نشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون تو گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كن

 


  تمام شب کنار برج ها منتظر می مانم صندلیهای شکسته از آن من نیستند اگر آهسته صدایت می زنم نمی خواهم ستاره ها بریزند آخر سقفی ندارم که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم

 


  چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم .ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما... 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |
    

 همیشه هر جمله ای اون معنای ظاهری که ازش برداشت میشه را نمیده

میشه به اون روی جمله ها هم نگاه کرد ... درست مثل آدما

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |

 

 

چه تا جی زدی بر  سرم زندگی؟............................................. به غیر از مصیبت به  جز بندگی؟

 

   1 روزهم اگه دل به شادی گذشت................................... چه شادی که با نامرادی گذشت؟

 

         ندیدم   بهاری ، محبت  ز  یاری........................دلم غرق خون شدعجب روزگاری

 

             نه یک خنده بر لب نه آسودن از تب......... نه چشمم به درمنتظر بوده یکشب

 

                        ای  زندگی  دلگیرم  از تو...... غمهات  منو  دیوونه کرده

 

                           هر چی غم و درده تو دنیا...اینجا  تو قلبم  لونه کرده

 

                 دیدی که هیچکی  پناهم  نبود.......... هیچوقت کسی چشم به راهم نبود

 

           حتی  کسی  با  دل  خسته ام.............................. در زندگی تکیه گاهم نبود

 

ندیدم بهاری محبت ز یاری................................................. دلم غرق خون شد عجب روزگاری

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 19 بهمن1386 و ساعت 10:23 قبل از ظهر |
 

  گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

 

 از غصه اين درد ندانم چه كنم يا هست پناهي و ندانم چه كنم؟وز دل بيمارم هر دم تا ز سحر ز شوق روي بي تابت چه كنم؟چشم من شرم باد ، ز تو نظري با دل عشاق خويش ز دوريت چه كنم ؟ گرچه وصال آغازگر روياي ما بود با مرگت زين سر آغاز چه كنم ؟

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت 6:11 بعد از ظهر |

 

خودم تنها... تنها دلم

 

     چو شام بی فردا دلم

 

               چو کشتی بی ناخدا   

 

                                چو سینه ی دریا دلم

 

 

                                تو ای خدای مهربان

 

                                       تو ای پناه بی کسان

 

                                               به سنگ غم مشکن دگر

 

                                                       چو شیشه ی مینا دلم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |



هر کي با حقيقته

تو دلش محبّته

هر کي با يه قلب پاک

عاشق رفاقته

مثل من

هميشه تنها مي مونه

يه غريقه

که تو دريا مي مونه





 

برايم اين معما حل نخواهد شد خداحافظ برايت حرف زيبايي است


نمي خواهي بداني در دل اين خسته ي عشقت چه غوغايي است


و يا من

زير آوار غم رفتن چه خواهم شد؟ برو زيبا برو تنها ميان


نامه هايت


مي نوشتي زندگي زيباست و من هم زندگي را در تو مي ديدم


برو استاد


خوبي ها به من درس وفا دادي خيالي نيست درد بي تو بودن


را تحمل بهترين


راه است و من هم خوب فهميدم وفا يعني خداحافظ





 

 

 

 

ولي با همه اين حرفا دوست دارم

هر جا كه باشي






 

 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست


اگر كلمه دوستت


دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ،


اگر كلمه دوستت دارم


راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم


پايان دهنده


جدايي هاست ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق


راستين من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم


كليد زندان من و توست ، پس با تمام وجود


فرياد مي زنم دوستت دارم






 

 

نميگم جاي تو روي چشمام چون اگه گريه كنم


خيس ميشي نمي گم جاي


تو توي دستام چون اگر باز كنم پر ميكشي


نمي گم جاي تو توي قلبمه چون


اگه بشكنه زخمي ميشي نمي گم


جاي تو توي ذهنمه چون اگه


خراب بشه؛ خراب ميشي نمي گم


جاي تو توي حرفام چون اگه سكوت كنم


خسته ميشي نميگم جاي تو توي يادمه چون اگه پير بشم


كهنه ميشي من


ميگم جاي تو هر كجا كه باشه، دوستت دارم






به من بسپار

دستت را به من بسپار

تا از گرمي آن وجودم را پر كنم.

گوشت را به من بسپار

تا زمزمه ي عشق را در آن جاري كنم.

شانه ات را به من بسپار

تاآن را تكيه گاه تنهايي ام كنم.

قلبت را به من بسپار

تا آن را در هاله اي از نور نگهداري كنم.

صدايت را به من بسپار

تا مهربا ني ات را تدريس كنم.

چشم هايت را به من بسپار

تا دمادم آن را گلباران كنم.

همه را به من بسپار

تا معني خواستن را ياد بگيرم.

ياد بگيرم چگونه تو را بپرستم.

و چگونه با وجود حضور تو در حضور عشق

خود را بازيابم؛

اي كاشف موجوديت عشق 





آرزويم اين است

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از

شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق

باشيآنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از

خويش رها

مي گردد

 و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که

دلت مي خواهد


 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 14 دی1386 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |

 



پرنده هم قفس هم خونه ي من


زمستون گشت و شد وقت پريدن



همين ديروز تو از اين خونه رفتي


ولي از اومدن چيزي نگفتي



تو را در حنجره يک دشت آواز


تو را در سر هواي خوب پرواز




من اينجا خسته و غمگين و تنها


نمي دونم که مي مونم تا فردا




چي مي شد اون هواي شرجي و سرد


مرا راهي اين خونه نمي کرد؟




تو با جنگل تو با دريا تو با کوه


من و انداز? يک دشت اندوه




من عادت مي کنم با درد تازه


جدايي شايد از من من بسازه




دلم تنگه دلم تنگه برايت


نگاهم با نگاهت داشت عادت



من اينو دوست دارم




چون مال منه



ممكنه فقط يه شعر باشه ولي




واسه من يه دنيا ارزش داره





+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 1:14 بعد از ظهر |








 

از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ

گريه كردمو نوشتم نازنينم يا تو يا مرگ

به تو گفتم باورم كن ميونه اين همه ديوار

تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگه دار

بنويس مهلت موندن يه نفس بود

سهم من از همه دنيا يه قفس بود

بنويس كه خيلي وقت واسه تو گريه نكردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم

من كه از تو بن بست غربت زخمي از آواره پاييز

فكر چشماي تو بودم با دلي ار گريه لبريز

شب عاشقونه ي من كه حروم شد

حیف از این بودن با تو كه تموم شد

ندونستم بايد از تو مي گذشتم

وقتي از غربت چشمات مي نوشتم

 


 

تو همون حس غريبي

كه هميشه با مني

تو بهونهء هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلهاي نا اميدي

مثل ديدن ستاره تو شباي نا پديدي

چه غريبونه گذشتن جمعه هاي سوت و كور

هنوزم ما نرسيديم اي تجلي ظهور

با توأم با تو كه گفتي تكيه گاه عاشقايي

ميدونم يك دونه هوري ساده اي بي انتهايي

مثل لالايي غروب تو كوير بي صدايي

تو خود عشقي مي دونم ناجيه فاصله هايي

تو همون حس غريبي

كه هميشه با مني

تو بهونهء هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلهاي نا اميدي

مثل ديدنه ستاره تو شباي نا پديدي

عمري دلم گرفته

گله دارم از جدايي

غايبه هميشه حاضر تو كجايي





اگر تو نباشي...

 

اگر تو نباشي هزار بار گريه هم مرا سبک نمي کند

 

و ابرهاي مهربان هم نمي توانند

 

غباري را که بر دلم خواهد نشست بشويند

 

اگر تو نباشي...

 

چه خواب باشم و چه بيدار

 

حتم دارم روزگار تکه کاغذيست افتاده در گوشه خياباني دراز

 

خياباني که پاي هيچ عاشقي به ان باز نشده است

 

اگر تو نباشي...

 

چه در کنار پنجره بايستم

 

چه در شبستاني نمور و بي نور بنشينم

 

اشتياقي براي ديدن افتاب ندارم

 

دوري تو را بي تعارف و مبالغه بگويم

 

حتي به اندازه يک نفس کشيدن تاب ندارم









گاه آرزو میکنم تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری و من باشی دلت دل من باشد چشمانت چشمان من باشد

آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قراری میکنم ...

آنگاه خواهی دید چقدر شبها و روز ها از دوری تو اشک میریزم

آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم

و احساس خواهی کرد عشق را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است

کاش این آرزو تبدیل به حقیقت میشد تا تو مرا بیشتر از همیشه باور داشته باشی

باور داشته باشی که دوستت دارم باور داشته باشی که عاشق تو هستم

عزیزم برایت مینویسم از عشق مینویسم تا مثل یک خاطره در ذهنت بماند




 

 
+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 6 دی1386 و ساعت 1:4 بعد از ظهر |

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش

شبو از قصه جداكن چكه كن رو باور من

خط بكش رو جاي پاي گريه ها ي آخرمن

 اسمتو ببخش به لبهام بي تو خالي نفس هام

خط بكش رو باور من زير سايه بونه دستام

خواب سبز رازقي باش

عاشق هميشگي باش

خسته ام از تلخي شب تو طلوع زندگيم باش
 
من پر از حرف سكوتم

خالي ام رو با سقوطم

بي تو حاوي عشق

تشنه ام كوير لوتم

نمي خام آشفته باشم

آرزوي خفته باشم

تو نذار آخر قصه

حرفمو نگفته باشم









قسم به عشقمون قسم همش برات دل واپسم

قرارر نبود اين جوري شه يه هو بشي همه كسم

راستي چي شد چه جوري شد
 
اين جوري عاشقت شدم

شايد ميگم تقصيره توست

تا كم بشه از جرم خودم

راستي چه شدچه جوري شد اين جوري عاشقتم شدم

شايد ميگم تقصيره توست

تا كم بشه از جرم خودم شايد ميگم تقصيره توست
 
 تا كم بشه از جرم خودم

 به ملاقات

آمدم به بين كه دل سپرده داري

چگونه عمري از احساس عشق شدي

فراري نگاهم كن دلم را عاشقانه

هديه كردم تو دريا باشو من جويباره عشقو در تو جاري
 
من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها من بازي شعله سوزنده كه

 آتش زده بر دامانه پروانه نمي ترسم من ازهيچ بودن ها از عشق نداشتن ها

از بي كسيو خلوت انسان ها ميتر سم

 






آخر اي دوست نخواهي پرسيد

كه دل از دوري رويت چه كشيد

سوخت در آتش و خاكستر شد

وعده هاي تو به دادش نرسيد

داغ ماتم شد و بر سينه نشست

اشك حسرت شد و بر خاك چكيد

 همه عهد فراموشت شد

چشم من روشن روي تو سپيد

جان به لب آمده در ظلمت غم

كي به دادم رسي اي صبح اميد

آخر اين عشق مرا خواهد كشت

عاقبت داغ مرا خواهي ديد

دل پر درد فريدون مشكن

كه خدا بر تو نخواهد بخش
 




 
+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 1:32 قبل از ظهر |



سعي كن از خشت هايي كه به سويت پرتاب مي شود، بنايي براي خودت بسازي




زندگي داشتن دوست داشتني ها نيست، بلكه دوست داشتن داشتني‌هاست


طعنه بر خواري من اي گل بي خار مزن ، من به پاي تو نشستم كه چنين خار شدم


گا هي آنقدر غرق آرزو هات هستي ،،،،،که فرا موش مي کني خودت بزرگترين


آرزوي کسي هستي







 

 



زخم زندگي ام تويي ..

 

.

 

 

 

.

همه به زخم هايشان دستمال مي بندند ولي من به تو دل بسته ام .

 


خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي

و گفتم : فراموش ؛

  يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه



مي خواهم همگام با سايه تنهايم در خيال باراني ات قدم بزنم و چتر شكسته بغضم

را بگشايم.ميخواهم شاعر لحظه هاي سرخ باشم و غزل غزل گريه كنم .مي خواهم در

امتداد خورشيد از تو بگويم از تو كه طراوت شقايق هاي قلبم بودی




گفتي منو دوست داري تو گفتي عاشق چشمام شدي تو گفتي احساسمو دوست داري تو گفتي قلبت مال منه تو گفتي بوسه هامو دوست داري تو گفتي قصه هامو دوست داري تو گفتي دوست داري نوازشت كنم تو گفتي ميخواي تو بغلم بگيرمت تو گفتي همدرد تو منم تو گفتي همراز تو منم تو گفتي شب و روز من تواي تو گفتي تنها يار من تواي تو گفتي... تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من مي ميرم







يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش




اين باغ آرزوهاي من
ببينين

چه قدر قشنگه








+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |
غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد!!!! . . . همین که عزیزت نگاهش رو

به دیگری فروخت تو غریبی...




شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند" است...آن

را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير. ضروري

ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به

آن اهميت بده . اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس

ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه

"رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه "راستي"است... با آن

روراست باش





طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس

غمگين و خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو

غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي




اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشكنه و ميره . دومين کسي رو که

دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلتو بدتر ميشکنه و ميزاره

ميره . بعدش مياي ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون

آدمي که هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم

خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكني که انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره

با يکي ديگه…..اينطوريه که دل همه آدما ميشکنه و عشقي وجود نخواهد داشت
.







كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب

باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره



ضرب المثل چيني: «برنج سرد را مي‌توان خورد، چاي سرد را مي‌توان نوشيد، اما

نگاه سرد را نمي‌توان تحمل کرد



    شب چو پيچک مي شوم با بوي تو باز می پيچم ز پا تا موي تو باز

 تبريکات نور زير آوار بلور من مگر چند ساله ام؟

 باز زنجير سکوت...

 




 

 

        ـ دكتر علي شريعتي: دنيا را بد ساخته اند...

 کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را

 دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش

 داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم

 نمي رسند و اين رنج است .

زندگي يعني اين...

 





 

       تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم و همين ساده ترين

 

 قصه ي يك انسان است... تو مرا  مي خواني من تو را ناب ترين

 

 شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني

 

 




      از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب

 

 داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات

 

 را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس

 

 را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت

 

 شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور

 

 زندگي کني

 









 






+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                                            فریبنده  زاد  و  فریبا  بمیرد

 

شب  مرگ تنها نشیند به موجی                                      رود  گوشه ای  دور و تنها بمیرد

 

درآن گوشه چندان غزل خواندآنشب                                   که خود در میان غزل ها بمیرد

 

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا                                             کجا عاشقی کرد ؟آنجا بمیرد

 

شب  مرگ از  بیم  آنجا  شتابد                                            که از مرگ غافل شودتا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باورنکردم                                         ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو  روزی ز  آغوش دریا بر آمد                                          شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو  دریای  من بودی آغوش واکن                                   که می خواهداین قوی زیبابمیرد

                                                                                     

                                                                                               

                                                                                                دکتر مهدی حمیدی شیرازی

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در شنبه 12 آبان1386 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |

در دیگران میجوییم اما بدان ای دوست

اینسان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست

من در تو گشتم مرا درخود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی بر آستان ای دوست

من قانعم‌‌ آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه توهم با هر بهانه شانه خالی کن

از من مَنِه بر شاخه ها بار گران ای دوست

نا مهربانی راهم از تودوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

















 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 6:24 بعد از ظهر |

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

 

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من، در من مگر از من چه می ماند

 

غیر از خیالی  خسته از تکرار  تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

 

از  روزهای دین بی فردا  که  می آید

از لحظه های رفتۀ روشن چه می ماند

 

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

 

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

 

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |

 

 

 

 

روي برگهاي زرد پاييزي کوچه قدم و با هر قدم اشکي به

خاطر گذشته ي از دست داده ام فرو مي ريختم تنها قلب شکسته ام

 

مي دانست چه غمي دارم هر گاه به ياد مي آورم که چگونه من را شکستند

 

آتش درونم بر پا مي شود و من بر خلاف آن چه که دورنم است

 

ساکت و آرام به حرکت ادامه مي دهم من آن برگ پاييزي بودم

 

که از درخت جدا شد و حتي باغبان هم به من نگاه نکرد

 

من آن پرستوي شکسته بالي بودم که از کوچ پرستوها عقب ماندم

 

اينک در سرماي زمستان تنهاي تنها براي بال شکسته ام

 

تو می آیی 

 

هر چه شکفتم تو نديدي مرا

 

رفتي و افسوس نچيدي مرا

 

 

ماندم و پژمرده شدم ریختم

 

تا  که به دامان  تو  آويختم

 

 

دامن  خود  را  متکان اي  عزيز

 

اين منم اي دوست به خاکم نريز

 

 

واي مرا ساده سپردي به باد

 

حيف که نشناخته بردي ز ياد

 

 

همسفر بادم از آن پس مدام

 

ميگذرم بي خبر از بام و شام

 

 

ميرسم اما به تو روزي دگر

 

پنجره را باز گذاري مگر...

 

 

 

گفتي عاشقمي گفتم دوست دارم

 

گفتي اگه يك روز نبينمت مي ميرم

 

گفتم من فقط ناراحت مي شم

 

گفتي من به جز تو به هيچ كس فكر نمي كنم

 

گفتم من به خيلي ها فكر مي كنم

 

گفتي تا ابد تو قلبم مي موني

 

گفتم فعلا تو قلبم جا داري

 

گفتي ... گفتم ....

 

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست ؟ نه فرق ما اينكه تو دروغ گفتي ولي من

 

حقيقتو

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 11:24 بعد از ظهر |

 

خالیه سفره ی زمین دست سخاوت تو کو؟

زخمیه شونه های عشق مرحم رحمت تو کو؟

 

سنگینه پلک لحظه ها نبض  زمین  نمیزنه

قلب قناری های عشق بی تو یقین نمیزنه

 

من از عبور جمعه ها از بوی تنهایی پرم

زیر سفال سقف شب ثانیه ها را می شمرم

 

کجا تو موندگار شدی که روز ما سیاه شده

دست دعای من دیگه از آسمون جدا شده

 

یه شب میایی از سفر باغ پر برگ و بر میشه

ستاره های شیشه ای میشکنه و سحر میشه

 

مزرعه ی شرقیمون رو هجومی از ملخ  زده

شعله ی خورشیدی بزن تو قلبهایی که یخ زده

 

اسب بهار رو زین بکن تا باغچمون جون بگیره

روی  غبار جاده ها  شرشر بارون  بگیره

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در شنبه 21 مهر1386 و ساعت 3:27 بعد از ظهر |

 

 

 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني

 

 از سر شاخ زرد گل توقع جوانه  نیست

واسه نفس بریدگان طاقت تازیانه نیست

 

از گل چهره سوخته طراوتي طلب نکن

براي رفع تشنگي تکيه به تشنه لب نکن

 

 فرشته ی نجات من دیر به ما رسیده ای

کهنه شده است زخم ما کوشش بی ثمر نکن

 

ميخوام به سردي شبهام بخندم... ميخوام به پوچي فردام بخندم... وقتي ميبينمت با ديگروني... تو اوج گريه هام ميخوام بخندم... ميخوام داد بزنم تنهاي تنهام... ميخوام وقتي ميگم تنهام بخندم

 

من آهنگ غريب روزگارم ، غمي در انتهاي سينه دارم ، تمام هستيم يک قلب پاک است ، که آن را زير پايت مي گذارم

 

ميدوزم شادي را به غم زياد را به كم درخت را به ريشه گاهي را به هميشه ستاره را به آسمان زمين را به كهكشان كهنه را به نو و . . . خودم را به تو

 

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

 

بارون نباش كه با التماس خودت رو به شيشه بكوبي ... ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن

 

کوچه بی تو 

کوچه وقتي که نباشي رگ خشکيده ي شهره

ماه تو گوش خونه گفته ديگه با پنجره قهره

 

سقف دل بستگي بي تو واسه من سايه نداره

دلم از روزي که رفتي ديگه همسايه نداره

 

تو پي کدوم ستاره پشت ابرها خونه کردي؟

رفتي و چيزي نگفتي گريه را بهونه کردي

 

من سوال ساده ي تو تو جواب مشکل من

 ردپاي رفتن تو روي صحراي دل من

 

وقتي آسمون شبهام زير سايه ي چشاته

وقتي حتي اين ترانه رنگ غربت صداته

 

نمي ذارم اين دوراهي سر راه ما بشينه

 نميذارم اين جدايي رنگ فردا را ببينه

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 19 مهر1386 و ساعت 7:37 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

 

 

 

برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن آبی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

 

 

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی

 

 

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نگذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

 

 

نمی خوام از گلهای سرخ و آّبی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثارمحبت به پایم اشک خوشحالی  بباری

 

 

بگذار از داغی دستهای تنهات بگیره هُرم گرما بستر من

بگذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من

 

 

تو ای تنها نیاز زنده موندن بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 11:8 قبل از ظهر |

 

يادت مياد بهم گفتي اگه ترکت کنم خودت رو مي کشي؟.....

يادت ميادو يادت مياد هرشب واسم يک شعره جديد مي خوندي؟....

يادت مياد واست قايق نجات بودم؟....

اميدوارم يادت نياد چون دوباره از خودت متنفر ميشي و يا خودتو مي کشي يا دوباره از خونه فرار مي کني!!

يادته هر روز ازت ميپرسيدم .... دوسم داري؟ تو هم با اعتماد تمام ميگفتي:خيلي.....

بهت گفتم چقدر؟گفتي دو تا.....

گفتم چرا دو تا؟....

گفتي :به ازاي اين دنيا و آخرت!!!....

منم هيچوقت باور نمي کردم....

تو که عشقمو به بازي گرفتي....

يادت مياد........

نفرينت نمي کنم... ولي اميدوارم يک روز يکي باهات همينکارها رو بکنه تا بفهمي من چي کشيدم

 

 

 

گفتي عاشقمي گفتم دوست دارم

گفتي اگه يك روز نبينمت مي ميرم

گفتم من فقط ناراحت مي شم

گفتي من به جز تو به هيچ كس فكر نمي كنم

گفتم من به خيلي ها فكر مي كنم

گفتي تا ابد تو قلبم مي موني

گفتم فعلا تو قلبم جا داري

گفتي ... گفتم ....

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست ؟ نه فرق ما اينكه تو دروغ گفتي ولي من

حقيقتو

 

 

چه قدر قشنگه كه يكي تو رو بخاد

با تموم وجودش

فقط تو رو

فقط در چشمش تو بهترين باشي

چه قدر قشنگه وقتي دل تنگ مي شي

وقتي بهت ميگه عزيزم ميدوني واقعا عزيزشي

اون وقت تموم وجودت گرم مي شه

چه قدر پاكي اين عشق قشنگه

چه قدر شيرين مي شه حتي اگه هيچي هيچي نداشته باشي و

اون باشه

چه قدر قشنگه حاضره بميره اما خار به پاي تو نره

حاضره واسه خندت جونشم بده

با كاراش با حرفاش بهت مي گه دوستت دارم

اون وقتاست كه آدم فكر مي كنه يه تكيه گاه داره

يه تكيه گاه براي آرميدن

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 11:36 بعد از ظهر |

  

خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از

چشات جاري بشه ... خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه

... خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ... خيلي سخته

که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر

خودش مجبور باشي بگي : نه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد

فراموشش کني ...

 

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني

... خيلي سخته که سالگرد

آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري

... خيلي سخته که روز تولدت ،

همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي

... خيلي سخته

که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره

... خيلي سخته که همه

چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه

: ديگه نمي خوامت

 

براش بنويس دوست دارم آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي

برن ولي يه نوشته به اين سادگي ها پاك شدني نيست گرچه پاك كردن يك كاغذ از

شكستن يك قلب هم ساده تره ولي تو بنويس

 

كاش بودي تا دلم تنها نبود ....تا اسير غصه ي فردا نبود .... كاش بودي تا براي قلب من

زندگي اين گونه بي معنا نبود .... كاش بودي تا لبان سرده من بي خبر از موج و از دريا

نبود ... كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

 

عشق با روح شقايق زيباست عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق

زيباست عشق با زهر حقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاق پر از عکس ميشه ولي هميشه دلت واسه

کسي تنگ ميشه که نمي توني عکسشو بزني به ديوار

 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد .

اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 0:0 قبل از ظهر |

تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی

رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی

 

تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم؟

پابه پای باد شبگرد برم و از تو بخونم

 

انتظار دیدن تو من آروم نمی ذاره

مثل بغضی که گلوم رو بسته اما نمی باره

 

چه نشستی که چشام رو برق تنهایی ربوده

چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده

 

چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت

خالی از نغمه ی شوقم پرم از قصه ی محنت

 

گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبا نیست

با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست

 

ای صدای آسمونی پرم از هر چه شنیدن

کاشکی می شد پر کشیدن به هوای با تو بودن

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 10:33 بعد از ظهر |

 

 

 مي تپد قلبم با هر تپشي قصه ي عشق تو را مي گويد

باز لبهاي عطش کرده ي من عشق سوزان تو را مي جويد

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 5 مهر1386 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 

 

بزرگترين دلتنگي اينه، كه بدوني كسي كه با تمام وجود دوستش داري هيچوقت مال تو نميشه

 

 

نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزه ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گرچه مي خندم ولي اندر درونم سخت مي گري

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 

تو که ميدانستي ، قلب تو نبض من است و نگاه من از دريچه چشمان تو ميگذرد و آواي نالانم با صدايت رنگ ميگيرد و احساس بودنم از وجودت برميايد و با هر تپش ثانيه ها ، تو را عميق تر ميخوانم ، پس چرا هنگام رفتن نگفتي که من هم چشمانم را ببندم

 

لطفا اول به آتش نشاني زنگ بزن و بعدشم خودتو به پليس معرفي کن آخه دلمو بد جوري سوزوندي

 

 

 

 شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا ؟؟؟؟ شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا ؟؟؟؟

 

 

 

دوستت دارم به چشماني كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازي كه در چشم تو پيداست به لبخندي كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زيباست به گلهاي بهار و عشق و هستي به قرآني كه او را مي پرستي قسم اي نازنين تا زنده هستم تو را من دوست دارم....ميپرستم

 

 

هر لحظه با من باش در روح من جاري// تکرار شو در من در خواب و بيداري

هنوزم يار تنهايم به ديدار تو مي آيم باز مي آِيم

اگر که فرصتي باشد مجال صحبتي باشد حرف خواهم زد

براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم

کفر اگر نباشد اين من از خدا گذشته ام

 

 

 

گفته بودی که چرا محو تما شای منی / آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی/ مژه بر هم نزدم تا که ز دستم نرود / ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

اب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند از غم نامردمي پشتم شکست دشنه نامرد بر قلبم نشست

آن شب که دلي بود به ميخانه نشستيم<ان توبه صد ساله به پيمانه شکستيم<از آتش دوزخ نهراسيم<ما توبه شکستيم ولي دل نشکستيم

 

ز هرجا بگذرد تابوت من غوغا بپا خيزد.. همه گويند چه سنگين مي رود اين مرده از بس ارزو دارد

هر چه گشتم نبود اهل دلي// که بداند غم تنهايي و دلتنگي ما خونه ي گرم عشق ما بي تو چه بي فروغه//گريه ي من حقيقي و خنده ي من دروغه روزهايي که نيومدي آه که چه حالي داشتم مثل گذشته هاي دور کاشکي دوستت نداشتم

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت 2:55 بعد از ظهر |

 

 

تنهايي را دوست دارم چون در آن دروغ نيست

اي کساني که مرا در تابوت ميگذاريد و مرا خاک ميکنيد

مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا

همگان بفهمند در چه ظلماتي زندگي کردم

دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانند

به آنچه ميخواستم نرسيدم

چشمانم را باز گذاريد تا همگان بفهمند

تا آخرين لحظه ي عمر چشم انتظارش بودم

و برايم اشک فراغ نريزيد

تا جاده ي برزخ برايم طوفاني نشود

ميکنم هر شب

 دعايي کز دلم بيرون رود مهرت

ولي آهسته ميگويم که اي کاش بي اثر باشد

 

 

 

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد

 

آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

روي خندان تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد

و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد

و تكان دادن سر

كه عجيب عاقبت مرد

افسوس

كاشكي مي ديدم

 

 

 

 

 

در شيريني بوسه غرق بوديم که ناگهان شوري اشک را بر لبانم احساس کردم و فهميدم که اين بوسه ي جداييست

 

 

 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که

 دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم

. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم

 

.

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم

 بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي

دواست گفتمش يك اندكي تسكين آن گفت تسكينش همه سوز و فناست

 

خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از

 چشات جاري بشه ... خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه

 ... خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ... خيلي سخته

که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟ و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر

 خودش مجبور باشي بگي : نه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد

 فراموشش کني ...

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 10:13 قبل از ظهر |

 

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

 هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

 

 

 

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم

 

 

 اشكهايم را تقديم قلب درياييت ميكنم اما نه . . .

 ميدانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود

 پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم :

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم

 

 

 

 

به خاطر چشمان زیبای تو بود

که چشمانم، جسارت دیدن چشم کسی را نداشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

 

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

و به خاطر خود تو بود

که خودم را فراموش کردم

ودر دریای عشقت غوطه ور ساختم

اری به خاطر تو ای نازنین

 

 

 

 

 

 

و یک ذره احساس محبت و عشق در وجودش نیست  اوکه باید بخواند نمی فهمد عشق چیست ، شکستن یه قلب چه دردیست دردناک آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم  نیست

 

 

 

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من نباشم کــــــــی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
کی با بالای شکستــــــــــــــه با تو پرواز می کنه ؟

 

راس بگو من که نباشم اخمــــــــــــــــای پیشونیتو
کی میاد دونه دونـــــــــــــه با حوصله باز می کنه ؟

 

من نباشم کی میاد موقع رفتــــــــــــــــن اشکاشو
می کنه بدرقـــــــــــــــــــــــــــه ی راه بلند سفرت ؟

 

من نباشم کی میگـــــــــــــــه همیشه حقا با توا ؟
واسه ی خاطر تو جـــــــــــــون می ده پشت پنجره

 

من نباشم کــــــــــی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهـــــــــــــم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟

 

من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
کی به خاطر تو دنیــــــــــــــا رو فراموش می کنه ؟

 

من نباشم یــــــــــه روز امتحان کن و بگو چی شد
اگه امتحان می کردی تو ، چـــــه قد چیزا می شد

 

بعد امتحان اگه یه وقت کســـــــــــــی بود مث من
نشونم بده بگو شاگرد اولت کـــــــــــــــــــی شد

 

 

 

 

 

 

 

به تو می اندیشم ..

مثل پروانه به شمع

وتو هر لحظه که از من دوری

درشتابنده ترین باد بیابان پیما.آه سر گردانم..

وتو خود خوب می دانی واژه فاصله یک فاجعه است

لحظه ها را در یاب

 

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

 

به نام انکه اشک را افرید تا سرزمین وداع اتش نگیرد

 

 

نام :گمنام/ شهرت:سرگردان/ محل صدور:دنيايي فرامش شده/ شماره شناسنامه:بي مفهوم/ محل تولد:محراب غم/ نام مادر:فرشته غم / نام پدر:کوه رنج/ جرمم: به دنيا امدن/ محکوميت:زندگي کردن/ زمان رهايي:مرگ/ و قاتل:جدايي

 

 

 

تاريکي را دوست دارم اگر تو شمعم باشي..........

 تنهايي را دوست دارم اگر تو در کنارم باشي ...............

مرگ را دوست دارم اگر بيادم باشي

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 9:14 بعد از ظهر |
 

 

 

اگه از ياد تو رفتم... اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت شايد اين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم

 

اگه تنها بودي تو تنهاييت احساس كردي كه تنها بنده تنها فقط تويي ناراحت نباش چون يكي رو داري كه خودش تنهاست اما هيچوقت تنهايي رو براي بنده هاش نميخواد به اون رجوع كن ميبيني كه تنها نيستي

 

دقايقي توي زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ

ميشه که ميخواي اونو را از رويات بيرون بکشي و توي

دنياي واقعي بغلش کني.

 

پرسيد چون دوستم داري بهم نياز داري يا چون بهم نياز داري دوستم داري؟بهش گفتم : چون دوستت دارم بي نيازترين آدم روي زمينم

 

 

 

 

 

 

 

به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت....

 

خداحافظ همين حالا ،همين حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطي كه بفهمي ، تر شده چشمام خداحافظ كمي غمگيـــن بــه ياد اون همه ترديد بـــــه ياد آسموني كـــــه منـــو از چشم تو مي ديد خداحافظ ... خداحافظ ... همين حالا

 

 

شيشه ي پنجره را باران شست... از دل من اما... چه كسي ، نقش تو را... خواهد شست...؟؟

 

 من شكستم آري تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را تو به دستم دادي من غريبم آري تو غريبم كردي بي خبر از آيينه ها پر فريبم كردي تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي تو مرا سوزاندي تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي من شكستم آري تو شكستم دادي تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها ترساندي... تو مرا از فردا... تو مرا از دريا... تو مرا ترساندي من اسيرم آري تو اسيرم كردي... بي خبر از باران.. تو كويرم كردي از شراب دوري تو چه سيرم كردي من شكستم آري

 

كاش در محبت شك نبود/ تك سوار مهرباني تك نبود/ كاش بر قابي كه بر جان و دل است/ واژه تلخ خيانت حك نبود

 

 

 

 

 

 

به جاي دسته گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن. به جاي سيله اشكي كه فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي اون متن هاي تسليت كه فردا برام مي نويسي امروز با يك پيغام كوچك خوشحالم كن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا

 

گفتي منو دوست داري تو گفتي عاشق چشمام شدي تو گفتي احساسمو دوست داري تو گفتي قلبت مال منه تو گفتي بوسه هامو دوست داري تو گفتي قصه هامو دوست داري تو گفتي دوست داري نوازشت كنم تو گفتي ميخواي تو بغلم بگيرمت تو گفتي همدرد تو منم تو گفتي همراز تو منم تو گفتي شب و روز من تواي تو گفتي تنها يار من تواي تو گفتي... تو همه اينها رو گفتي ولي من فقط مي گم اگه تو نباشي من مي ميرم

 

خدا براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارد ولي تو، براي شنيدن صداي خدا به سكوت احتياج داري

 

خدايا! مرا متبرك گردان تا عشق ورزيدن و خنديدن را بياموزم. به همه ، حتي كساني كه مرا درك نكرده اند يا با من بدي كرده و مرا رنجانده اند، عشق ورزم. مرا بياموز تا در همه موقعيت ها و شرايط زندگي بخندم و بدانم در

 ghermezهر آنچه روي ميدهد نيكي نهفته است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من مي خوام كبوتر دل تو رو اسير كنم/ اين دل تشنه رو از چشمه عشقت سير كنم/ بزنم به موج درياي خيال عشق تو/ باقي عمرم و عاشقونه با تو پيركنم

 

 عاشقت خواهم ماند..............بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد

 

 اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست ، اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست ، پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم

 

اي كاش دوست داشتن را تجربه نمي كردم، تجربه ي تلخي بود... ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو كند ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد

 

اي كاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم اي كاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم اي كاش مي توانستم اشك باشم تا هر گاه كه آسمان چشمت ابري مي شد باريدن مي گرفت اي كاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم اي كاش مي توانستم يك پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دست ها در كنار تو پرواز مي كردم و اي كاش سايه بودم تا نزديك ترين كس به تو مي شدم... آري اي كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه تو باشم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام

 

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را

 

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 9:19 بعد از ظهر |

 

 

 

 

نمی دونم که کی عمرم تموم میشه،نمیدونم وقتی میخوام با این دنیای مادی خداحافظی کنم کی بالا سرمه،نمیدونم وقت مردنم به تو رسیدم یا نه ، ولی تو رو خدا نزار با حسرت بی تو بودن از این دنیا برم،بذار حداقل دلم خوش باشه به عشقت .به خدا همه و همه آرزوم این بود که قبل از رفتنم به چشمات نگاه کنم و بگم دوست دارم و حال که میخوای کمترین چیز رو از من دریغ کنی پس بزار دلم به این خوش باشه که در حسرت عشقت مردم،اگه بشه گفت دلخوشی،ولی من به حسرتشم قانع هستم...

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که مگردر همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد ...

 

به راحتی می شوددوست داشتن را به زبان آورد، ولی به سختی می شود آن را نشان داد...

 

تو صدای پایت را

به یاد نمی آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

وصدای پایت بر دلم

نشسته است

 

سکوت را می پذیرم اگر بدانم٬

روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم٬

روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگر بدانم٬

روزی خواهی فهمید٬

که"دوستت دارم"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 7:13 بعد از ظهر |
 

 

باران را دوست نداشت

 

هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود

 

گريه را دوست نداشت

 

هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود

 

دلش را هم دوست نداشت

 

هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد

 

اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت

 

اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت

 

 

 بد ترین درد این نیست که به عشقت نرسی.

                     بد ترین درد این نیست که عاشق یه نفر باشی و اون ندونه.

                      بد ترین درد اینه که یه نفر بمیره بعد بفهمی عاشقت بوده.

وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود

تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به
من مي گويد: تو مرا شاد کردي

 

 

 

هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم ....... اما من نمردم من داغون شدم

 

خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ...... ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت

 

كنم . خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي خواب به چشام نميآد

 

 کاش اينجا بودي مي ديدي که چقدر دوستت دارم

 

 

 

 

هميشه مهم تو بودي ...... اگه غروري بود براي تو بود ..... اگه احساسي بود باز هم براي تو بود و من

قانع به يه نگاه تو بودم ........ نگاهي که هميشه يه چيزي شبيه غم غريب يه غروب

پاييزي توش بود .. يه حس که بهم ميگفت باهات نمي مونه ... و حالا نمي دونم حرفات

رو باور کنم يا کارات رو

 

 

 

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه

 

واسه کسي گريه

 

کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک مي ريزه...

 

واسه كسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت بداره!

 

 

 

اگه يه روز بهت گفتند

1000

نفر دوستت داره،بدون اوليش منم

. اگه يه روز

بهت گفتند

100

نفر دوستت داره،

بدون اوليش منم

. اگه يه روز بهت گفتند

10

نفر دوستت داره

،بدون اوليش منم

. اگه يه روز بهت گفتند

1

نفر دوستت

داره،بدون اون يه نفر منم

. اگه يه روز بهت گفتند كسي دوستت نداره،بدون

من مردم

 

 

 

 

دل من باز گريست قلب من باز ترک خورد و شکست باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم که به آساني از اين شهر سفر

خواهي کرد و از اين عشق گذر خواهي کرد و نخواهي فهميد

.... بي تو اين باغ پر از پاييز است

 

 

 

عشق

 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است

 

عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است

 

عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است

عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

 

 

 

وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه ؟

 

زود دستمو بالا بردم و گفتم يک بخش

 

اما از وقتي تو رو شناختم فهميدم عشق سه بخشه

 

عطش ديدن تو

 

شوق با تو بودن

 

و اندوه بي تو بودن

 

 

 

 

براي شكستن من يك اخم كافيست

- نيازي به فريادت نيست

 

- براي اشك ريختنم سكوت تو كافيست

- نيازي به قهر نيست

 

- براي مردنم حرف رفتنت كافيست

- نيازي به رفتنت نيست.

 

 

 

 

اي اشک دگر آرام بريز بر گونه ي بيمار من

لذت ببر اي غم تو از اين همه آزار من

 

 

ناله را هر چند که ميخواهم پنهانش کنم/سينه ميگويد که من تنگ آمدم فرياد کن

سوختم خاکسترم را باد برد بهترين دوستم مرا از ياد برد

 

 

 

من به مرگم راضي ام

اما نمي آيد اجل

 بخت بد بين

 کز اجل هم ناز ميبايد کشيد

 

 

 

تو اگر ميدانستي

 

که چه زجري دارد

 

خنجر از دست

 

عزيزان خوردن

 

از من خسته نميپرسيدي

 

که چرا تنهايي ؟

 

 

 

 

به کجا ميروي؟

صبر کن

 صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو

 يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو

 

اي کبوتر به کجا ؟ قدر دگر صبر بکن

 

آسمان پايت  پير شود بعد برو

 

تو اگر گريه کني بغض منم ميشکند

 

خنده کن عشق غم انگيز شود

 

بعد برو

 

يک نفر حسرت لبخند تو را ميبارد

 

صبر کن گريه به زنجير شود

 

بعد برو

خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد

 

باش، باش اي نازنين ،باش اي مهربان خواب تو تعبير شود بعد برو

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 7:57 بعد از ظهر |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 4 مرداد1386 و ساعت 8:18 بعد از ظهر |

 

 

منتظر باش اما معتل نشو....تحمل کن اما توقف نکن....قاطع باش اما لج باز

 

نباش....صريح باش اما گستاخ نباش....بگو اره اما نگو حتما....بگو نه اما نگو ابدا

 

 

گر زندگی کردی اشتباه نکن

اگر اشتباه کردی تکرار نکن

اگر تکراری کردی اعتراف نکن

اگر اعتراف کردی التماس نکن

اگر التماس کردی زندگی نکن

 

دوستت داشتم یادت هست ؟

گفتم دوستت دارم ...و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن ! رفتم تا بزرگ شوم .

 

اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت داشتم

 

 

تا شما ارزش خود را ندانيد ، هيچ کس ارزشتان را نخواهد دانست

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در شنبه 30 تیر1386 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |

كاش ميشد قلب ما از ياس بود تك تك گلبرگ آن

احساس بود پاك و سبز و ساده و بي ادعا

 كاش ميشد بهتر از الماس بود كاش ميشد

 عشق را تفسير كرد عاشقي را با محبت سير كرد

 

 

 

به حساب بانكي شما ميليونها بوسه ي عشق واريز كردم

در تمامي ساعات شبانه روز مي توانيد برداشت نماييد

 

 

 

 

 

 

اگه يه روز ديدي که تموم درخت هاي کوچه و محلتونو بريدن اصلا ناراحت نشو

چون هنوز منو داري که بهم تکيه کني

 

 

 

 

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي، خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي،

مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي، اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي

 

 

دل تو از سنگ هم باشه براي من مشكلي نيست    چون من هنوز بت پرستم

 

 

به غمه كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد.......عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گقته كه دل به دل راه دارد...... دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

گويند خدا هميشه با ماست.....اي غم نكند خدا تو باشي؟

 

اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن

 

 

 

 

فكر كردم اسمان را مي توان تسخير كرد

آب اقيانوس را با اآه خود تبخير كرد

فكر كرم رفتنت را مي توان از ياد برد

هيچ دانستي ؟

دلم را رفتن تو پير كرد

 

 

هرگز فراموشم مکن،که در هر شرايطي ،هر کجا بودم و هر کجا بودي ، شانه هايم تکيه گاهي است برايت و دستانم هميشه به سويت دراز براي روزي که به دستي نياز داشتي .اگر روزي تمام درها رابروي خودت بسته ديدي،بياد بياور که من هيچ گاه دري را که به رويت گشوده ام ،نخواهم بست

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در دوشنبه 25 تیر1386 و ساعت 1:40 قبل از ظهر |

 

 

مي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

 

 

 

 

 

دل پریشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت.

امید مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت.

عشق خنده کنان آمد. گفتم خواندیش. گفت:من سواد ندارم

 

به گل گفتم عشق چيست؟

گفت از من خوشبو تر...

به پروانه گفتم عشق چيست؟

گفت از من زيبا تر....

به شمع گفتم عشق چيست؟

گفت از من سوزنده تر..

به عشق گفتم آخر تو چيستي؟

گفت نگاهي بيش نيستم

 

 

 

 

 

قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره

 

 

 

:وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو. ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه. حالا فهميدي چرا اب دريا شوره؟

 

 

 

بيا دنيا رو تقسيم كنيم : ستاره ها مال تو . آسمون مال من . ماه مال تو . خورشيد مال من . اصلا همشون مال تو . ولي تو مال من

 

 

 

 

 

دستانت را به من بده و سعي کن تا بفهمي که من چقدر به تو احتياج دارم به تو و به عشقي که به آن ايمان دارم... ولي افسوس آسمان نمي بارد تا اين تن غبار آلود را بشويد و ببرد با خود به ديار دوست

 

خداوندا من در کلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم که تو در عرش کبريايي خود نداري . من چون تويي دارم و تو چون خود نداري

 

 

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شکوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شکوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن

 

 

براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم ؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت.............. تا مبدا دلش بشکنه

 

 

 

 

قلبي داري به وسعت 7 دريا

و بي نهايتي آسمان ها

بايد منطقي باشم

حق داري اگه دلت برام تنگ نشه

 

خوشبخت ترين

خوش شانس ترين

سعادت مند ترين آدم روي زمين

تو ....تو .....تو ......

نيستي اونيه كه تو رو داره

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها

 كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم

نميدانم چرا رفتي

نميدانم شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا تا كي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

 

 

 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

 

 

دو تا ادم برفی در دو طرف رودخانه ای با دیدن هم عاشق هم می شن . اونا از عشق هم اب شدن تا شاید تو اب رودخانه بهم برسن.

 

کاغذتم .. احساستو روم بنويس. عصبانيتتو روم خط خطي کن. اشکاتو باهام پااک کن. حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم شي . فقط دورم ننداز

 

شبی خواب دیدم  با خدا کنار ساحل قدم می زدم پای هر دو ما روی ساحل بود وقتی بر گشتم و به گذشته نگاه کردم دیدم در موقع سختی ها تنها يك رد پا کنار ساحل است پس به خدا گله کردم و گفتم  : خدا چرا مرا در موقع سختی ها تنهام گذاشتی خدا لبخندی زد و گفت : در آن زمان تو بر شانه های من بودی.

 

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

 

 

 

واسه شکوندن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي ولي براي اينکه از دلش در بياري... شايد هيچ وقت فرصت نباشه.

 

اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي به توقول نميدم که منتظرت بمونم . اما ازت مي خوام وقتي برگشتي يک شاخه گل روي قبرم بذاري

 

 

 

مرا صد بار از خود براني دوستت دارم به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا كردن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم

 

 

 

همين روزا ميان دست گيرت مي کنن دست بند به دست ميان مي برنت جزئيات جنايت هنوز مشخص نيست اما اثر انگشتت روي قلب شکستم مونده

 

 

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه

مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي

 

 

 

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که ماهشون مال منه

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 5:7 بعد از ظهر |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 4:36 بعد از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |

 

سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد

 

 

 

اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که مي‌افتي در آغوشم بگيرمت

 

 

 

ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بازيا از چشمت جاري ميشه

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |

 

 

عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد

 

 

 

گر با غم دوريت نسازم چه کنم / با ياد تو گر عشق نبازم چه کنم / چون در نظرم فقط توي ماييه ناز / گر من به تو اي دوست ننازم چه کنم

 

 

 

ديگر سخن از بودن‌نيست ...سخن از ماندن‌نيست ...سخن از عمق‌غم است... وپريشاني يک‌دل... كه در اندوه غريبانه‌ي خويش... بي‌صدا مي ميرد

 

 

 

 

هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوست دارم ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوست دارم

 

 

 

ويليام  شکسپير ميگه : اون وقتي که فکر ميکني هيچ کسي

نيست حرف دلتو بفهمه ، کسي هست که براي ديدنت روز شماري ميکنه

 

 

 

 

 

اگه مثل اشک توي چشام باشي ، واسه هميشه داشتنت هيچ وقت گريه نمي کنم

 

 

 

 

 

 

اگه غم و قصه اومد اومد به سراغت ، قلبتو دايورت کنم رو قلبم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت 9:5 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت 1:14 بعد از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |
 

ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم....
گوش کن: تالاپ..تولوپ...

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 8:26 قبل از ظهر |

شايد کسي را که روزي با تو خنديده باشد از ياد ببري اما هرگز انرا که با تو اشک

ريخته باشد را فرامو ش نخواهي کرد

 

 

همیشه افرادی هستندکه تو رامی آزارند با این حال همواره به دیگران اعتمادکن

وفقط مواظب باش که به کسی که تورا آزرده دوباره اعتماد نکنی

 

 

دوستت ندارم به اندازه اقيانوس، چون يه روز تموم مي شه.
دوستت ندارم به اندازه خورشيد ، چون غروب مي كنه.
دوستت دارم به اندازه روت كه هبچوقت كم نمي شه!

 

+ نوشته شده توسط همدم تنها و تنها همدم در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 8:24 قبل از ظهر |

 

 

 

 

 


خيلي سخته اون کسي که مي گفت واسه چشات ميميره بره و ديگه سراغي از تو و نگاهت نگيره...........خيلي سخته توي پاييز با يه غريبه آشنا شي اما بهار شد يه جوري ازش جداشي.......خيلي سخته که دلي رو با نگاهت دزديده باشي وسط راه اما عشق يه کمي ترسيده باشي................خيلي سخته بري يکشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره

 

 

 

 

 

 

 

 


امشب دلم ميخواهد
به كسي بگويم"" دوستت دارم.""

تو نهراس و آنكس باش.
بگذار با هر آنچه در توان دارم

همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

جان ميدهد برايت جان دهم.
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

و تو را ستايش كنم.
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنيابم.

ميخواهم بينديشي كه همين امشب
غير از من كسي ديوانه تو نيست

هرچند كه جاهلانه فكري باشد.
كمي بيشتر با من

و همين امشب بگذار خيال كنم
كه جز تو كسي نيست.

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.
نقش حقيقت را.

همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.